حكيم ابوالقاسم فردوسى
480
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
بترسيد . آنگاه اسفنديار بفرمود تا گرگسار نژند را با دلى پر از داغ و پايى در بند ، به پيش او آورند . سپس به دو گفت : اى فريبكار خاكسار ، اى گرفتار در دست اسفنديار ، آيا تو نگفتى كه در اينجا هيچ آبى نمىيابى و تابش آفتاب ، تو را خواهند سوزاند ؟ اى بدتن چرا آب را خاك گفتى ؟ با اين كار ، نزديك بود همهء سپاهيان را نابود سازى . گرگسار كه چنين شنيد ، گفت : مرگ اين سپاهيان براى من روشنايىاى همچون خورشيد و ماه دارد . مگر من بجز پاىبند از تو چه مىبينم ؟ پس بجز رنج و سختى و گزند برايت چه بخواهم ؟ اسفنديار سپهبد با شنيدن سخنان گرگسار بخنديد و چشم بگشود . از كار آن تُرك فرو ماند ليك هيچ خشم خود را ننمود و به دو گفت : اين گرگسار كم خِرد ، بدان كه من چون در كارزار پيروز گردم ، تو را سپهبد رويين دژ گردانم و هرگز به تو بد نخواهم نكرد . پس چون انديشهء خود را به هنگام سخن گفتن با ما راست گردانى ، همهء آن پادشاهى از آن تو خواهد شد و من نيز هر كسى را كه فرزند و يا خويش تو است ، نخواهم آزرد . چون گرگسار اين گفتار اسفنديار را بشنيد ، جانش از آن شهريار پر از اميد شد و از آن گفتار در شگفت گشت . پس زمين را ببوسيد و پوزش بخواست . اسفنديار شاه به دو گفت : اينك هر آنچه گفتى بگذشت و از گفتار خام تو آب اين دشت از ميان نرفت . ليك اكنون بايد راه راست را به من بنمايى و بگويى كه گذرگاه اين آب دريا كجاست ؟ گرگسار گفت : پَر و پيكان تير نيز با آهن ياراى گذشتن از اين آبگير را ندارد . اسفنديار تهمتن كه چنين شنيد ، در شگفت گشت و بىدرنگ بند ازو برداشت . پس گرگسار كه افسار شترى را گفته بود ، به درون آن دريا رفت و از جايى كه پاياب « 1 » بود ، روان گشت و سپاهيان نيز از پسِ يكديگر روان شدند . اسفنديار سپهبد بفرمود تا مَشكهاى آب را به شتاب پر از باد كردند [ و بر اسپان نهادند ] و بدين سان آن اسپان در
--> ( 1 ) - پاياب به قسمتى از آب دريا يا رود گفته مىشود كه پاى بر زمين آن رسد و از آنجا پياده بتوان گذشت ، بر خلاف غرقاب . لغتنامه دهخدا ، ماده پاياب .